دوشنبه، آبان ۴




چند روز پيش پرواز "ايروان" داشتم يكي از بي دردسر ترين مسيرا بود.مردمي آروم  و مؤدب.ولي امان از پرواز فردا  هر وقت تو برنامم مسير اهواز  ميبينم  ميدونم كه خودمو واسه يه  لگ پراز تنش بايد آماده كنم.مردمي متوقع  كه هميشه نسبت به همه چيز ناراضين. من 18 سال جنوب زندگي كردم و با خلق و خوي جنوبيا و به نوعي همشهريام آشنام ولي روزاي پيش مياد كه كم ميارم.به هيچ وجه از نظر مسافر اهواز  موردي ضروري و يا از پيش پيشبيني نشده  قابل توجيح نيست. مثله غذاهاشون اخلاق تند و تيزي دارن و همينه كه دوست داشتني ترشون ميكنه
اگر هر آدمي كه كه سوار هواپيما ميشه به آسمون فكر كنه ديگه واسه تاخير, جا و غذا ( ابته اين  3 مورد توضيح كاملي   داره كه بعدا مگم ) معترض  نميشه.آخه حيف اين اسمون نيست؟

هیچ هنرمندی واقعیت را نمیتواند تحمل کند...... نیچه
هیچ هنرمندی هم بدون واقعیت نمیتواند کار خود را عرضه کند....البر کامو
کار هنرمند بازنمایی واقعیت نیست . از ان کثافت همان یک نسخه کافیست....ویرجینیا ولف

دكتر: اگه مي دونستم كي سر نوشته آدما رو مي بافه ... بهش مي گفتم ماله من و بشكافه .....
خانه اي روي آب - بهمن فرمان‌آرا

پنجشنبه، مهر ۳۰

خاطره



تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت



" حمید مصدق"

   اين شعر منو هميشه ياد دوران دبيرستانم ميندازه .همون روزاي كه تو سرويس با دوستان قديمي بلند بلند مي خونديم. .مريم , زري , فريبا( روحش شاد) و مريم كه آلان هركدوم در حاله جنگيدن با زندگين.




....

مرد : از فيلم خوشتون امد ؟
زن : آره وحشتناك قشنگ بودَ
ََ

ظهر

سالها بود كه ديگه صداي  لحاف دوزي و قوري بند زني و چاقو تيز كني تو ظهر كوچه ها شنيده نميشد. چند روزه پيش سر ظهر با صداي  " لحاف دوزي هههههه" از جا پريدم . با هيجان رفتم پائئن تا بياد كودكي تجديد خاطره با صورت پر چرك لحاف دوز  كنم كه ديدم يه جوون افغانيه. اين افغانيا حتي اين شغلم ازمون دزديدن.

چهارشنبه، مهر ۲۲

قصد دارم بيشتر درمورد اتفاقاتي كه در محيط كارم مي افته بگم از كلنجار رفتنم با مردم از دلخورياشون از تشكراشون از سوتي دادناشون از شرمندگياشون و...
.هميشه از كمك كردن به مردم لذت ميبرم ولي يه وقتائي هست كه آخره پرواز با خودم ميگم ديگه پامو تو هواپيما نميزارم , به چند ساعت نرسيده برنامه بعدي مو چك ميكنم .خيلي زودتر از حس قبليم دلم واسه پرواز تنگ ميشه.اگه از لذت اوج گرفتنا و حتي فرودا براتون بگم شماهم مثله من آسمون,سرعت و مردم سوارشده به هواپيما كه فكر ميكنن با خريدن بليط حالا ديگه مالك دنيان براتون از زمينيا جذابتر ميشن.راستي مجبورم از يه سري اصطلاحات پروازي استفاده كنم كه به صورت كلمه اي معني مي كنمشون.
اميدوارم با اشتراك گذاشتن اين اتفاقات خوب و بد ديدگاه جديدي نسبت به حرفه ام كه در حقش اجحاف شده ارائه بدم.