شنبه، مهر ۲۹

پایئز

تو تاریکی  غروب لب جوی میگیرم ومیرم.تو دستم سیگار که یواشکی میکشم البته کسی مثله من پیاده نیست .همه سوار ماشین هستن و با سرعت از کنارم رد میشن.عادت ندارم موقع راه رفتم هندزفری تو گوشم باشه دوست دارم به صدای خیابون گوش بدم.سرد شده و دستام به زور تو جیبام جا میشه چون مانتوم تنگ (جای خواهرای گشت ارشاد خالی)فقط موبایلام همرام هستن و حتی یه سکه هم تو جیبم نیست. به عمد پول نیاوردم .مثله همیشه نمی دونم کجا میرم فقط میرم که رفته باشم..

جمعه، شهریور ۱۰

ماهشهر

طبق یه عادت قدیمی که اول دوست دارم نقد یه فیلمی بخونم بعد بشینم به تماشای اون,دیروز نقد قسمت سوم  "شام ایرانی" خوندم و بعد به اتفاق همسر سریال دیدیم.به ماند که نقد چی بودو سریال چه. سر تا سر سریال پر از حرف بود و سر و صدا که شدیدا به من احساس دلتنگی داد.دلم واسه ریز ریز خندیدن آی دوران نوجوانی تنگ شد . واسه همون وقتای که سر کلاس یا کتابخانه قرار ساکت باشی ولی با یه صدای کوچیک  می زنی زیر خنده و چون می خوای جلو خودت بگیری  که نخندی بدتر بلندتر می خندی.دلم می خواد مثله اون روزا از خنده دل درد بگیرم یا همش به دوستام بگم بچه ها دیگه دارم می شاشم تو خودم.مدتهاست با هیچ دوستی قهوه خانه نرفتم تا ببینم بازم به یاد قدیم چیزی هست که بهش نخواهیم بخندیدم ولی می خندیم.

چهارشنبه، خرداد ۲۴

ذهن

تمام مدت که حرف می زد حواسم به تمام حرکاتش بود.پسر پخته ای به نظر می رسید.هم سن و سال خودم بود می فهمیدم چی میگه ولی حسم میگفت که فکر می کنه من فقط یه شنوندم که سرشو تکون میده.سرش پر بود از حرف.می گفت با دید تغییر جلو رفت با این فکر که می شه زندگی کرد میشه دوست داشت میشه امروزی زندگی کرد و هزار تا میشه دیگه که منم همیشه بهش فکر میکنم.سیگار نمی کشید منم با دود سیگارم اذیتش می کردم ولی خودش می گفت راحت باش من طرفدار دموکراسیم.حرفاش دود می طلبید.از دندونای زردش از بوی تنش ازتنبلی های روزانش از شل بودنش بدم میاد ولی دوسش دارم نمی دونم چرا بهش احتیاج دارم به بودنش به حضورش ولی بعضی از این صفاتش اذیتم میکنه همینم باعث میشه1 روز شدیدا بهش علاقه مندم روز بعد ازش متنفرم.اینا رو پسرک می گفت .خوب حرف میزد انقدر که خودمو جای اون فرض می کردم.

جمعه، فروردین ۲۵

درد

دنیا را بغل گرفتیم
گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد
بیدار شدیم
دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم
این شعر کلی به فکرم انداخت.در انتها خودمو دیدم وسط یه جاده که با دیدین جاده کناری افسوس می خوره.اون جاده موازات مسیر من ولی متفاوت.همونیه که من دوست داشتم تو راهش بودم ولی از دست روزگار کنارشم. تصورم همیشه چیزه دیگه ای بود.ولی برای خودم و رویاهام متاسفم که رو دست خوردن.