طبق یه عادت قدیمی که اول دوست دارم نقد یه فیلمی بخونم بعد بشینم به تماشای اون,دیروز نقد قسمت سوم "شام ایرانی" خوندم و بعد به اتفاق همسر سریال دیدیم.به ماند که نقد چی بودو سریال چه. سر تا سر سریال پر از حرف بود و سر و صدا که شدیدا به من احساس دلتنگی داد.دلم واسه ریز ریز خندیدن آی دوران نوجوانی تنگ شد . واسه همون وقتای که سر کلاس یا کتابخانه قرار ساکت باشی ولی با یه صدای کوچیک می زنی زیر خنده و چون می خوای جلو خودت بگیری که نخندی بدتر بلندتر می خندی.دلم می خواد مثله اون روزا از خنده دل درد بگیرم یا همش به دوستام بگم بچه ها دیگه دارم می شاشم تو خودم.مدتهاست با هیچ دوستی قهوه خانه نرفتم تا ببینم بازم به یاد قدیم چیزی هست که بهش نخواهیم بخندیدم ولی می خندیم.
جمعه، شهریور ۱۰
یکشنبه، مرداد ۱
چهارشنبه، خرداد ۲۴
ذهن
تمام مدت که حرف می زد حواسم به تمام حرکاتش بود.پسر پخته ای به نظر می رسید.هم سن و سال خودم بود می فهمیدم چی میگه ولی حسم میگفت که فکر می کنه من فقط یه شنوندم که سرشو تکون میده.سرش پر بود از حرف.می گفت با دید تغییر جلو رفت با این فکر که می شه زندگی کرد میشه دوست داشت میشه امروزی زندگی کرد و هزار تا میشه دیگه که منم همیشه بهش فکر میکنم.سیگار نمی کشید منم با دود سیگارم اذیتش می کردم ولی خودش می گفت راحت باش من طرفدار دموکراسیم.حرفاش دود می طلبید.از دندونای زردش از بوی تنش ازتنبلی های روزانش از شل بودنش بدم میاد ولی دوسش دارم نمی دونم چرا بهش احتیاج دارم به بودنش به حضورش ولی بعضی از این صفاتش اذیتم میکنه همینم باعث میشه1 روز شدیدا بهش علاقه مندم روز بعد ازش متنفرم.اینا رو پسرک می گفت .خوب حرف میزد انقدر که خودمو جای اون فرض می کردم.
جمعه، فروردین ۲۵
درد
دنیا را بغل گرفتیم
گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد
بیدار شدیم
دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم
این شعر کلی به فکرم انداخت.در انتها خودمو دیدم وسط یه جاده که با دیدین جاده کناری افسوس می خوره.اون جاده موازات مسیر من ولی متفاوت.همونیه که من دوست داشتم تو راهش بودم ولی از دست روزگار کنارشم. تصورم همیشه چیزه دیگه ای بود.ولی برای خودم و رویاهام متاسفم که رو دست خوردن.
جمعه، مهر ۲۹
ذهن مردم
الان که افتادم توش میبینم که خیلی سختر از اونی بود که فکر میکردم.احساس میکنم با پذیرفتنش در یه قفسی باز میشه که دست و بالی ازم میگیره بجاش یه دست و بال دیگه بهم میده. خودکلمه ازدواج هم وحشتناکه .وارد دنیای شدن که همیشه در موردش شنیدی یا زندگی کردن دوستات دیدی ولی هیچ وقت تجربه نکردی .موندم توش .کار, رفتن از اینجا .فکر اینکه همه برنامه هام که یه نفره بوده فقط خودم بودمو خودم حالا باید 2نفرش کنم .یا بدترین حالتش اینه که اونم بخواد برای تو برنامه ها داشته باشه.
واسه منی که همیشه خودم بودمو خودم سخته با دیگری ذهنمو تقسیم کنم.از طرفی حالا به جای رسیده که بجز خودش باید به عقاید بزرگتراشم مثلا احترام بزارم.
همیشه دوست داشتم با کسی که دوسش دارم زندگی کنم نه ازدواج , از فرهنگ انی ایرانی که زن با ازدواجش جسم و روحشم دو دستی تقدیم میکنه متنفر بودم و هستم. همون تمکین خودمون که شده سلاح همه مردا.چون هزینه با مرد و طبق قانون رییس خونس پس مالک زن. اون وقته که منه زن باید دنبال حق طبیعی بدوم.حق طلاق,حق تحصیل ,حق کار, حق فرزند و هزار جور حق دیگه که اسمش روشه "حق"
توفرهنگ ما ازدواج یعنی محدودیت البته هم واسه زن وهم مرد .و من یه چیزی میخوام فراتر از این حد و حدودها.میترسم از اینکه دنیای تنهای خودمو از دست بدم و همچنین مترسم از اینکه همیشه تنها باشم.
موندم سر دوراهی انتخاب .رفتن یا موندن.میگن , ادما اگه همدیگرو دوست داشته باشن از بودن با هم لذت میبرن ولی من از این کلمه فداکاری بدم میاد از اینکه بندازنت وسط یه مردابی به اسمه " به خاطره من "
آخره همه این کلنجار رفتنا با خودت ,دیدین باید جواب گو دوست آشنا هم باشی که ااا طرف کیه؟ چیکارست؟خوشگله؟پول داره؟
یا کسی هم اگه بشناشس میگه: ااا چرا اون؟من که ازش خوشم نمیاد. یا :اا اون چه خوب .نا کس چه جوری طورش کردی؟
واسه منی که همیشه خودم بودمو خودم سخته با دیگری ذهنمو تقسیم کنم.از طرفی حالا به جای رسیده که بجز خودش باید به عقاید بزرگتراشم مثلا احترام بزارم.
همیشه دوست داشتم با کسی که دوسش دارم زندگی کنم نه ازدواج , از فرهنگ انی ایرانی که زن با ازدواجش جسم و روحشم دو دستی تقدیم میکنه متنفر بودم و هستم. همون تمکین خودمون که شده سلاح همه مردا.چون هزینه با مرد و طبق قانون رییس خونس پس مالک زن. اون وقته که منه زن باید دنبال حق طبیعی بدوم.حق طلاق,حق تحصیل ,حق کار, حق فرزند و هزار جور حق دیگه که اسمش روشه "حق"
توفرهنگ ما ازدواج یعنی محدودیت البته هم واسه زن وهم مرد .و من یه چیزی میخوام فراتر از این حد و حدودها.میترسم از اینکه دنیای تنهای خودمو از دست بدم و همچنین مترسم از اینکه همیشه تنها باشم.
موندم سر دوراهی انتخاب .رفتن یا موندن.میگن , ادما اگه همدیگرو دوست داشته باشن از بودن با هم لذت میبرن ولی من از این کلمه فداکاری بدم میاد از اینکه بندازنت وسط یه مردابی به اسمه " به خاطره من "
آخره همه این کلنجار رفتنا با خودت ,دیدین باید جواب گو دوست آشنا هم باشی که ااا طرف کیه؟ چیکارست؟خوشگله؟پول داره؟
یا کسی هم اگه بشناشس میگه: ااا چرا اون؟من که ازش خوشم نمیاد. یا :اا اون چه خوب .نا کس چه جوری طورش کردی؟
پنجشنبه، شهریور ۳
دیر رسیدن
خیلی وقت اینجا نیومدم.تو این مدت کلی اتفاق افتاده که نگفتم.همشون جمع شون تو کلم چون جاشون کمه مجبورم خالیشون کنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)