سه‌شنبه، شهریور ۲۳

:((

از اونجای که کلی کمکم کردین برای خرید موبایل(جا داره تشکر کنم ) و با تمام ادعای زرنگ بودنم  , مرتیکه بی وجدان سرم کلاه گذاشت و به اسم گارانتی اصل 70-80 تومنی اضافه کرد تو پاچم.البته اگه این منشی فضول شرکت نبود نمیفهمیدم که چه بر سرم امده.نمیدونین چجور خودمو به علاالدین رسوندم تا مثلا حقشو بزارم کف دستش.از داد و بیداد شروع شد و به 124 و پلیس کشیده شد. .اونقد_ دزد بود اونقد_ دزد بود که نگوجلو چشم من و اقا حراستی فاکتور عوض کرد که اصلا نفهمیدیم چی شد.اخرشم ما به التفاوت ازش گرفتم ((((((((((:
.از پاساز که اومدم بیرون نفهمیدم  چه جوری خودمو رسوندم به ماشین.از ترسم بر نمی گشتم پشت سرمو نگاه کنم تا مبادا یکی از اونارو ببینم.منی که تا اون موقع شده بودم گرگ تا پام رسید به ماشین زدم زیر_ گریه.تمام بدنم یخ کرده بود از بس دستام میلرزید نمی تونستم سوئیچ بچرخونم.ولی بلاخره حقمو گرفتم .آخه اینم مملکته ما داریم!

چهارشنبه، شهریور ۱۷

سه‌شنبه، شهریور ۱۶

اعتماد به دزد

یک ماه می خوام یه گوشی بخرم 2 بار رفتم علاالدین 1 باربازار موبایل 1بارم ایرانیان روزی 100 بارم تو نت دارم فلان مدل با بهمان  مدل مقایسه میکنم .آخرشم هیچی .فروشنده وقتی دید کلی کارت دارم که روش اطلاعات مدلایی که دنبالشم , گفت :خانم اینجا همه دزدن به یه دزد اعتماد کن و بخر ازش. حالا شما اگه موبایل فروشی که دزد نباشه سراغ دارین, خبر کنین.

هویجییوری

رمضان امسالم تموم شدولی مثله سالهای قبل  نبود.امسال اصلا خدارو دوست نداشتم بی دلیل روزه میگرفتم شایدم از رو عادت .بقولی هویجییوری.

دوشنبه، مرداد ۲۵

شنبه، مرداد ۱۶

شالیزار


از بچه گی عاشق بوی شالیزار بودم.کلا شامه خوبی دارم. هروقت تو ذهنم خاطرات گذشت رو مرور میکنم ناخداگاه بوی اون خاطره تو سرم میپیچه .حالا بوی برنج یه چیزه دیگست.

سه‌شنبه، مرداد ۵

سینما

تو این سالا هر وقت یه مدت از تهران دورم فکر میکنم از همه چیز بی خبرم.بعد از برگشتم از قشم مثله دیونه ها لای روزنامه و برنامه های تلویزیون ونت دنبال خبر میگشتم که برنامه این جشنواره عروسکا رو دیدم..دیروز بعد از شرکت تصمیم گرفتم برم و یه سربه فرهنگستان هنربزنم. کلی ذوق داشتم ولی نمی دونم چرا سر از سینما دراوردم "چهل سالگی". کتابشو چند سال پیش از نماشگاه خریده بودم .از داستانهای مورد علاقم بود یه جورایی منو یاد "انگار گفته بودی لیلی"مینداخت .شاید بگین چه ربطی داره ولی حس مشترکی ازشون داشتم.ولی نمی دونم چرا پایان فیلم اون حس خوب نداشتم.
تو قشم معنی واقعی ادم حساب نکردن زن وفهمیدم .تو مسیرای چابهار و حتی دوحه و دبی و...وقتی میبینی مرد چطور با زنش همسرش مادرش خواهرش شریکش و 1000 تا لقب و صفت دیگه رفتار میکنه ,از زن بودنم متنفر میشم.یه کم این ور ما تو فیلمامون (البته فیلم) مرد واسه عشق قدیمی زنش ارزش قائل و یه کم اون ور مرد با غرور با 4 تا زن که تمام بارشونو فقط اون زن و دختر بچه میکشه و حتی یه بسته کوچک هم نه دست خودشه نه پسراش داره به قول خودش مردونگی میکنه.وقتی بهشون میگفتم اقا چه جور مردی هستی, این دختر گناه داره ,به زور داره ساک و میکشه با خنده احمقانه و حق بجانبی میگه باید یاد بگیره من مردم نباید ساک دستم باشه.
وایییییییییییی خیلی جلو خودمو گرفتم تا یه کاری دست اون مرتیکه با مردونگیش ندم.